روزهائی نه چندان دور که به غرور جوانی پای بر اندیشه همی فشردم ( سخت ) جملگی دوستان از بهرشفقت فرود میامدند که چه خسبی بیدار شو دیگه که نه جای خفتن است ، بیا رای میده مگو چیست سیاستهای کلی ، و نفوس بد نزن که میدانم چه از صندوق بیرون خواهد زد . غافل از اینکه هیچ کدام در ترازوی عقل من وزنی ندارند . گفتم : آخر چون روم ؟ که نه پای رفتنست و نه طمع بر مصلحتی دوخته ام که از ترس عقوبتش در من آویزد ، گفتند : تورا که حمال عیب خویشتنی نشاید که طعنه برعیب دیگران زنی که ما همه خودمان سحرگاهان به بالین صندوقها رفته و تو خود صبح روز بعد همچون شاهدی نشسته و قدح شکسته در خواهی یافت که عقوبت رآی ندادنت چگونه د ر تو خواهد پیچید . آن روزها گذشت و حالا امروزدرست است که شخصا شرمنده ام بابت اینکه حسن تدبیر دیگران موافق رآی نبود اما خوشحالم که طرفی دیگر از خباثت نفس آدمی نیز بر همگان معلوم شد.
پسانوشتار روحی روانی : شاعر درهمین راستا میفرماد که : بوی پیاز از دهن یکی دیگه / نغز بر آید که گل از دست زشت ، ومن نه شخصا خودم بلکه بیشتربا کمک همون شاعرمیگم که : با دیگری مرا سوختن اندرعذاب ، بهتر از آنیست که با این یکی در بهشت خوش باشم !!!
|
+| نوشته شده توسط
شادی تبعیدی در
88/03/29
|