فصل اول نوشته توکا نیستانی
فصل دوم نوشته مرتضی خسروی ( هر دو اینجا
فصل سوم نوشته شادی تبعیدی
ویارهای ذهن آقای فرخنده
فرخنده بازهم فکر کرد که چرا که نه؟ او میتوانست تغییر کند اما مشکل این بود که نمیدانست از کجا و در چه جهتی ؟
زندگی کوتاه است و آدمی کوتاه تر . این را میدانست . مخصوصا حالا که دیگر از معامله یک جانبه با زندگی خسته شده بود کاملا به این فلسفه مهم زندگی اعتقاد پیدا کرده بود .
باید کاری میکرد ....و بعد مثل شاعری که بعد از سالها باید شعر جدیدی میسرود ذوق زده شده بود .چرا ساکت ؟حیف نیست ؟ سالها مشتی آدم در او زندگی کرده بودند که هیچ وقت نتوانسته بود کشفشان کند . حتی کسی را که سالها با او زیر یک سقف و روی یک تخت نفس کشیده و زندگی کرده بود .بعد گفت : گور بابا ی همشونم کرده.
از امروز باید به خودش میرسید و برای شروع باید ارتفاع دیدش را چند سانتی متر بالاتر میبرد .حالش از قیافه های معصوم چشمای مظلومُ نگاهای نامعلومُ آدمهای مشکوک ُ دلهای ناکوک بهم میخورد .
تمام طول مسیر در تاکسی از کافه تا خانه به همین چیزها فکر کرده بود و حالا کمی آرامتر شده بود .با بی میلی برای رسیدن به خانه از تاکسی پیاده شد .چشمش به پارک نزدیک خانه افتاد که تا حالا به آنجا سر زده نبود . برای شروع بد نبود مخصوصا اینکه در خانه هم هیچ کسی نبود که منتظرش باشد .یک 12 ظهر داغ .... پرنده هم پر نمیزد .... روی علفها نشست و کفشهایش را در آورد و پاهایش را که به اندازه کافی تاریکی را تجربه کرده بودند بااشتیاق لخت کرد .
تحت تاثیر کیک شکلاتی عظیم و قهوه سنگینی که خورده بود زیر آفتاب روی علفهای سبزوارفت و احساس کرد که چربی های زیر شکمش وول میخورند .
چشمهایش را بست . به یاد فرشید افتاد و باز تنش بوی گوشت سوخته گرفت .سعی کرد به خودش بقبولاند که اشتباه فکر میکند و هیچ اتفاق بدی قرار نیست بیفتد شاید هم افتاده .... شاید هم نه . اما دیگر او را گناه کار نمیدانست شاید خودش به او مجال سرکشی داده بود .دوست نداشت چشمهایش را باز کند .
اینا کی ان ؟ من کجام ؟ اینجا چه خبره ؟ همه یه سری شبح سیاهن که منو احاطه کردن . موجودات پیر خرفت دور شید و من رو رها بذارید . سایه به سایه من میائید که چی ؟ یه بار دیگه نزدیکم بشید دستامو حلقه میکنم درو حلقتونو و خفه تون میکنم تا بقیه حساب کار خودشونو بکنن و تو همون خراب شده ای که باید بمونن بمونن . دوسه تاتون رو با هویت واقعی دیدم .
سرش سنگین شده بود . بیدار که شد ساعت با عجله به 3 رسیده بود تنش نم کشیده بود و خوشحال شد که کت و شلوار مارک دار و کرواتش را نپوشیده حتما مسخره به نظرمیرسید اگر یک نفر اورا با این حال و روز میدید مخصوصا آگر آشنایی هم میداد .
کفشهایش را پوشید و روی نمیکت روبرویش لم داد . یک نخ سیگاردر آورد و در به در به دنبال فندک برای سیگار گوشه لبش همه جیبهایش را گشت ....که ناگهان سیگار خودش خود به خود روشن شد . ....با تعجب دستی را که تا نزدیک دماغش امده بود دنبال کرد . فرخنده گفت :
* ممنون
ـ قابلی نداشت ....میشه بشینم اینجا ؟ ( بعدهم سیگار خودش رو رو شن کرد )
* خواهش میکنم . ( عجب سوال مزخرفی وقتی بی اونکه منتظر جواب باشی خواسته ات را عملی کرده باشی .)
ـ من زیاد میام اینجا .هیجان انگیز ترین بخش فعالیتهای روزانه م زل زدن به آدمهاییه که این وقت روز میان اینجا و کلی خرکیف میشم .
* منم خوشحالم از آشنایی با شما .این جمله هنوز تو دهنش نچرخیده بود که مرد گفت :
ـ اما من حوصله آشنایی با کسی رو ندارم فقط خواستم بشینم اینجا .من تو رو نمیشناسم اما میدونم خونت اون طرف خیابونه و بعضی وقتها میبینمت وقتی میری از خونه بیرون با اون قابلمه غذات .....خودت میپزی حتما .....چون معلومه که زن نداری .
* آره ندارم . یعنی داشتم اما الان دیگه ندارم . ( مردک ابله چطور جرات میکنه با من اینطوری حرف بزنه .)
یادش امد از قول همکاری ای که به خودش و زندگی اش برای تغییر داده و زیرش را امضا کرده بود که مرد گفت :
ـ جالا اینجا اومدی چی کار اونم این وقت روز ؟ فرخنده گفت :
* نمیدونم .
ـ معلومه که نمیدونی اگه میدونستی که اینجا نمی اومدی .... به نظرت چه جوری اومد ؟
* چی چه جوری اومد ؟
فرخنده سعی کرد که خوش بینانه به چهره مرد کنارش نگاه کند گرچه که از این فرصتها کم برایش پیش امده بوده .
ـ خب همین که دوساعت رو علفهای خیس زیر سایه یه درخت تو پارک دم خونت گرفتی خوابیدی .
* آها ... نمیدونم فکر کنم خیلی مسخره شد م .نه ؟
ـ مهم اینه که تو خودت چی میگی اگه میگی خوبه...خوبه اگه میگی بده...بده میگی سخته؟ سخته میگی آسونه؟ آسونه
بعدهم بلند شد ته سیگارشو زیر پاش له کرد وهمونطور که داشت دور میشد یواش گفت :
ـ من هر روز همین ساعتا میام همین جا .فردا میبینمت .
فرخنده که معلوم نبود چرا از آن مرد خوشش آمده بود یواشتر گفت :
* باشه ......تا فردا
نوشته شده توسط " شادی تبعیدی" هفت شهریور هزارو سیصد و اندی
***************************************
پسا نوشتار روحی روانی بی ربط به داستان واسه اونی که حوصله خوندن مطلب بلندو بالا نداره : تو داری میگی و هر چی میگی درسته! به چیزی که ایمان داری و بهش اعتقاد داری حاضرم قسم بخورم! تا باور کنی بزرگترین چیزی که داری ذهنته...ذهن و ذهن و ذهن ...
تو سخت ترین و سیاه ترین لحظات عمر هر انسانی میتونه قشنگترین اتفاق عمرش رقم بخوره ، کمک کن تا این اتفاق برات بیفته ...
نطق خارج از دستور : پسانوشتار بالا به همراه دیالوگ یکی مونده به آخر آقای مرموز " قصه ی ما" ااز اونجایی که میگه مهم اینه که تو خودت چی میگی تا آخر جمله یک دزدی ادبی نیست و از " آخرین پست بعدازظهرسگی کش رفته شده است راستش کمی قبل تر نوشته بودم . اما به " علی آ " که سر زدم نظرم تا همین حدی که میبینید و ایضا میخوانید تغییر یافت . مرسی از علی آ .
خب راستش این یعنی ما آدهها همه از هم تاثیر میگیریم . یادمه که من خودمم همیشه همینو میگفتم اینکه : مهم نیست که چند نفر میخوننت مهم اینه که همون یه نفری که میخونتت از تو تاثیر خوب و مثبت بگیره .
نتیجه گیری : خسته نشدی تو از این همه نک و نال ؟؟؟
|
+| نوشته شده توسط
شادی تبعیدی در
87/06/06
|