تبليغاتX
تبعیدی 13 شصت
JUSt laugh At MeEe .. .Cause Thats the way It iS
 آرام گاه !!!

گاهی

که در خود

 همه آن چیزی  را که برای لذت در لحظه لازم است  را میبینم

 فکر میکنم  

هر کس  که مرا به خود آورد

*خود آ * ی

 من است .

شاید تنها تفاوت میان* خدا* و *خود آ *

همین یک واو کوچک بود

 که حذف شد

 به قرینه معنوی.

با تشکر از خودم به خاطر زدن حرف دل خودم

تقویم روز : بنده مبتکرطرحی هستم در راستای اینکه* زندگی همین جای مزخرفی هست که میبینی *.نمیگم شمع و پروانه ای نیست برای ما هم یه زمانی بوده .اما بر اساس بیانیه ای که اینک پخش و پلا میکنم  ، میگم که به وقتش آدم خیلی چیزها رٌ میفهمه و درست در همون لحظه است که باید دستشو از زیر چونش  برداره و چند بار به تناوب رو سرش  بذارهٌ  ...بردارٍ  ...بذارهٌ  ... بردارٍ ( همزمان گفتن  الفاظی در حد امکان  -البته نه زیاد رکیک -  زیر لب به فضا سازی بیشتر قضیه کمک میکنه ) .

((  اوووهوممم ...خب این یک طرح عظیم به " خود آوردندگی" برای همسفرگی همزیستی و غیره با سایر بشریت اطراف و اکناف میباشد . با احترام به کلیه مدعوین بلاگر مشعوفین وب گرد  منفورین بی طرف و غیره عزیز عظیمترین دستاورد  اخیرخودم رو یعنی*حزب مشارکت مرحومین  مغفورین و شرکا *  اعلام میدارم.))

-آتش بس

- بزم به جای رزم

- برداشتن ورودی های ایست بازرسی

- نصب  دستگاهای پیشرفته (RMM  ) رهیابی موانع مشکل سازو ترمز ANR (  عجله نکن رفیق)بر بلندی های تف افکن

-پاک سازی مناطق فرضی و غیرفرضی جنگ زده

-کمک گرفتن از نیروهای غیر مسلح مجرب و کاردرست

-بخشیدن افراد بی پناه غیر نظامی و ...

پسانوشتار روحی روانی : یادش به خیر ...شاید بازم این جوری نوشتم ..... یه زمانی  به کمک یه دوست این مدلی زیاد مینوشتم آخرین باری که دیدمش گفت دارم  خودمو عادت  میدم به زندگی . 

ذائقه ام برگشته.... این روزها نور میل دارم .  

|+| نوشته شده توسط شادی تبعیدی در 87/07/30  |
 یه قاشق شکر بریز...بذار پیچ بخوره و برقصه
بعضی اوقات  آدم احساس میکنه که از یک خاب ۱۰۰۰ساله بیدار شده و میخاد تمام اونروز رو پرکنه از عشق و شادی و به جای(( سگ میروید به باغ)) میشی ((آی نسیم صحری صبر کن )) بعضی وقتها هم حس میکنی که انگار اونقدر خسته ای که اگه  ۱۰۰ سال هم بخابی ازتنت در نمیره چون یه چیزی رو کم داری و تا جاش پر نشه همه اون لحظاتت خالی میمونن... اما- هی ش کی -نمیدونه چقدر فرصت باقیه و من این روزها خیلی خوب با این مفهموم "فرصت " آشتی کردم .  گاهی یه اتفاق لازمه یه غیرمنتظره تا به خودت بیای و بفهمی زنده بودی ...زنده ای ...و دیشب - دردی - با من بود تا بفهمم همه لحظه هام زندگی من هستند  و میدونم که همه اینها اتفاق بوده اما اتفاقی نبوده ...بازی ای بوده که یادبگیرم باید بزرگ شم  تا بازی جدیدی رو یاد بگیرم و ... من میخام همه تک تک  این لحظه هام رو نفس بکشم . وقتی علائم کلینیکی م نشون میده که زنده ام میخام با زندگی زندگی کنم .

خدا کمکم میکنه ...منظورم خودمم.

|+| نوشته شده توسط شادی تبعیدی در 87/07/27  |
 درراستای همان تحولات عظیم .... 30صدو60درجه ای(قسمت 2)
 شکر خدا به مدد اینترنت همه میتوانند مخاطب داشته باشند حتی اگراز صبح تا شب از عشق ناکام و باکام یا میزان علاقه وافر خود در مقوله" من چقدر ماکارونی دوست دارم"  بنویسند اما جایی خواندم که نوشتن باید طوری باشد که دغدغه ها را پوشش دهد .

 از طرف دیگر از لحاظ روانشناسی ثابت شده است که دشواریهای زندگی اجتماعی را نمیتوان بدون داشتن نوعی مسکن تحمل کرد. پس داشتن " وبلاگی"  برای ناله و شکایت از رنج و مشقتی که آدمیزاد را گرفتار کرده است میکاهد . اما چیزی که سبب رنج انسان میشود چیست ؟

نمیتوان انکار کرد که سخت است اینکه بپذیری که پیرو خواندن و شنیدن چند جمله قصار ازفلان دکتر ویا در  فلان کتاب سنگین/عمیق روانشناسی  متحول شدی و احساس میکنی که همه چیز را برای لذت بردن در  لحظه داری .  اما میتوان اینطور فکر کرد  یادآوری یک گذشته مرده یا آینده ای خیالی تو را از لذت حال و هر زیاد و کمی که در ان هست محروم میکند .

بدتر از درگیری با حال و اینده خودت ، در گیری با مشکلات دیگران و نجات دادن انها ست و  افتضاح تر وقتی  است که این تو را قربانی همان کسانی کند که سعی در نجاتشان کرده ای . باید به خودت  و مشکلاتت  برسی تا شاید در گیر راه حل های خودت شوی. حداقل فایده اش میتواند اعتراف  به مشکلاتت باشد. ..که همین خود مقدمه یک تغییر واقعی است .

خدایا به من کمک کن تا آنچه که میتوانم تغییر دهم را تغییر دهم و آنچه که نمیتوانم را بپذیرم   و نیز تفاوت میان این  دو را بشناسم. *

*به رفرنس تا دلتان خاست گیر بدهید.

|+| نوشته شده توسط شادی تبعیدی در 87/07/25  |
 ثبت موقت!!!
راستی اسمال *سنگک یادت نره .

پسانوشتار: پیرو تماسی که اخیرا با  خود آ **داشتم خاستم به خودم یاد آوری کنم اولن اینکه من میگم  وب لاگ جاییه برای بهتر " شدن" و دیگه  اینکه اولین چیزی که مهمه اینه که اینجا مال خودمه و قالبشم هر وقت حال کنم عوض میکنم و تا جدیده برسه مرده شور اومد برد روودرواسی مو که دیگه مجبورم نکنه بی اونکه بخام تغییرش بدم . به همین میگن اعتراف به یه شکست مفتضحانه نه؟؟

*نمیدونم از چی اه این اسمه خوشم میاد ."مخصوصا  نوع سگ ۳۰بیلش"

**اشاره به شخصی دارد که مرا به خود آورد .

|+| نوشته شده توسط شادی تبعیدی در 87/07/24
 این قرار عاشقانه رو عدد بده ...شور و حال عارفانه رو عدد بده !!

متاسف‌ام

كه چرا قلب كشورم

اين‌قدر سياه است،

و روابط‌مان هر روز تيره‌ تر مي‌شود.

 باز هم تشکر از داوود ملک زاده به خاطر زدن حرف دل ما .

 تقویم روز : داستان پیرمردی 70 ساله که  در ترافیک جلوشما را میگیرد،  ادعای 50 سالگی میکند وبه هیچ صراطی هم مستقیم نیست را شنیده اید ؟؟ او از شما یا پول میخواهد یا ژن . ( به ارتباط بین این دو  توجه کنید.)  و اینچنین است که  به جز مقدارمتنابهی بد و بیراه چیز دیگری نصیبش نمیشود .

بی شک او هم  درد دلی  کلی دارد برای همه کسانی که فکر میکنند دیگر خارج از سرویس است  و من متاسفم برای همه کسانی که اینطور فکر میکنند .

پسانوشتار روحی روانی : هیچ وقت  نتونستم بفهمم  که دوری دوستی میاره  یا دوستی دوری . حالا این یکی هم اضافه شد رو نفهممیده هامون که پول زن میاره یا زن پول... .بگذریم  ...عاقلان دانند .

|+| نوشته شده توسط شادی تبعیدی در 87/07/22  |
 درراستای تحولاتی عظیم ...حدودا سی 100 و شصت درجه

شکر خدا به مدد اینترنت همه میتوانند مخاطب داشته باشند حتی اگراز صبح تا شب از عشق ناکام و کام گرفته یا میزان علاقه وافر خود در مقوله" من چقدر ماکارونی دوست دارم"  بنویسند اما جایی خواندم که نوشتن باید طوری باشد که دغدغه ها را پوشش دهد .

 از طرف دیگر از لحاظ روانشناسی ثابت شده است که دشواریهای زندگی اجتماعی را نمیتوان بدون داشتن نوعی مسکن تحمل کرد. پس داشتن " وبلاگی"  برای ناله و شکایت از رنج و مشقتی که آدمیزاد را گرفتار کرده است میکاهد . اما چیزی که سبب رنج انسان میشود چیست ؟

ضمیر ناخوآگاه یکی از تشکیلات عظیم روانشناسی فردی و بلکه اجتماعی است  که برای همه ما نامی آشناست . ما تردید نمیکنیم وقتی میگوئیم خود را واقع بین میبینیم ،حسادت نداریم همینطور  در پاکی و صداقت خود هیچ وقت شک نمکنیم اما اینها همه شخصیت جامعه پسند ماست . آدمهاییکه دوروبر ماهستند همگی سعی میکنند خود را به غیر از از آنچه هستند بشناسانند نه اینکه بهتر از انچه هستند کنند .

در واقع خود  از هرچه بدبختی که برسر اطرافیان شان میاید خوشحال میشوند اما خوشحالی خود را با تظاهر پنهان میکنند . خیلی از ما چون برداشتی غیر واقعی از خود داریم  فکر میکنیم که اینطور نیستیم در باب حقیقت خود را فریب میدهیم چرا که موجه نمایی و خود فریبی در محافل عمومی و خصوصی همیشه ما را به واقعیتی ر سانده که به سود ماست .برای همین همیشه نوعی مقاومت در برابرکسانی که ما را از انگیزه واقعی مان آگاه میکنند در ما وجود دارد.

اگر به راننده ای تذکر بدهید که لاستیکش پنچر است از شما ممنون میشود اما اگر احیانا  از طرز رانندگی اش ایراد بگیریدچه بسا به شما فحش هم بدهد . برای همین در مواردی که باطن عملکرد غلط دیگری را به او تذکر میدهید همیشه اول  باید منتظر باشید که در برابر تان مقاومت صورت گیرد و مهم نیست که شما چه میگوئید درست یا غلط ، مهم این است  که باید در مقابل شما مقاومت شود . خیلی هنر کنند نشنیده تان میگیرند . برای این  است که اکثر مردم میل به دگرگونی ندارند و  دیگران را نیازمند آن میبینند .

نمونه های ساده ای از این نوع خود فریبی ها :

اسمال که میخواهد سیگار را ترک کند اما هر روز برای تاخیر خود دلیل موجهی میتراشد .

علی که پدری سادیسمی است بچه اش را کتک میزند چون به عقیده او این یک روش تربیتی است اما او در حقیقت به دنبال ارضای خود از راه آزار دیگران است .

تقی مردی است که از دیدن تصاویر جنسی لذت میبرد،  او همیشه به دیگران میگوید که دیدن این نوع تصاویر چقدر  زیان آور است و مراقب است که این نوع تصاویر را از دید دیگران مخفی کند در این حال او دائما  در تمام این مدت با این  تصاویر سر و کار خواهد داشت و لذت خواهد برد  .

شادی دختری است تبعیدی که میگوید قرار است تغییر کند ، حدودا 300 و 60 درجه،  اما در حقیقت  در انتها سرجای اولش خواهد بود(  اما خب در عوض یه دوری که زدم  :))

بگدریم ...

اما چرا مردم همیشه از شنیدن حقیقت در مورد خود شاد نمیشوند . " تهدید به هویت مشخصی که هست"  چیزی است که عمیقا موجب نگرانی میشود . در این حالت است که  وقتی مورد یک تهدید همه جانبه قرار میگیریم میپرسیم که  اگر این تصوراتی که از خود داریم حقیقی نیستند پس اساسا  من کی ام  کجام و به کجا میرم ؟ 

خب  نگران نباشید  همین قدر که یک شخص آماده تغییر باشد وضع فرق خواهد کرد . حتما  که نباید صورت گیرد .  دستیابی ما به این دستاورد عظیم فردی/  بشری حتی میتواند وقتی باشد که شما در مقابل حرفهای دیگران واقعا " مچکر " باشید.

 حالا این شمائید که باید با تک تک کلمات و جملات  من مخالفت کنید مگر اینکه یقین داشته باشید همه اینها حرفهای خود شما هستند .


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط شادی تبعیدی در 87/07/18  |
 شاید زندگی همین باشد

دو ماه  به روز تولد مامان و پنجمین سالگرد رفتنش مانده .  تنها به فاصله یک روزاز همند .محض اطلاع ، این،  یعنی دنیا  یک روزاست نه دو روز .   میدانم ... میدانم  که هنوز دوماه  زود است  اما  باز بوی آش پشت پا میاید … من نرفتم … مامان رفته است- دلتنگی-  دراز میکشم ،  عکس  کوچکش  در قاب سفید  را روبرویم  به سقف میچسبانم ،  نفس بلندی میکشم ،  شاید  آه است . موهایم را کوتاه کردم . شاکی  میشود که ;

-         عروس باید مو بلند باشد .

از جلو بغلش میکنم .

-         پس چند سالی این شانس را از خودم دور کردم .

 میخندیم . گره میخورم میان آنهمه  شادی . اما ... اشکهایم میریزد .  مامان هنوز هم همین دوروبرهاست  و نگاهم میکند .هنوزعطری را که همیشه میزد نگه داشتم  . اما بویش تمام شده . تلفنم زنگ میزند . صدای بغض آلودی میاید . 

-دیروز ... نسیم تصادف  کرد .  تموم شد .

 خدایا انگار اینروزها همش باید منتظر یک فاجعه باشی . انگار این روزها همش  باید شوک زده شوی . انگار  اینروزها همه  میروند .  انگار اینروزها هیچ کس نمیاید .

همه فاصله این "خود تبعید گاه"   تا خانه  را میان تصاویر از همه خاطراتم غرق میشوم . باز هم به همه چیز گره میخورم . بالا خره میرسم .  برگشتم به خانه . دوباره سیاه میپوشم . خودم را میرسانم کنار تل خاک قبر .جیغ های بلند همه در کنار اشکهای پنهان من .  اینجا همه چیز پیدا میشود  و من را یاد خیلی چیزها میاندازد. مراسم تمام میشود . همه برمیگردند تا عصر . من هم .

در خانه در اتاقم را که باز میکنم  آرام میشوم . فکر کنم خاصیت قاب عکس  بالای تخت  است .  کاش همیشه همه جا  این را هم با خودم ببرم . روبه روی همان عکس بزرگ  با قاب طلایی  بالای تخت می ایستم . نفس بلندی میکشم . شاید هم آه است . موهایم را کوتاه کردم . شاکی میشود که;

-         عروس باید مو بلند باشد .

از جلو بغلش میکنم .

- پس باز چند سالی این شانس را از خودم دور کردم .

بوی آش پشت پا میاید …  من نرفتم ...مامان رفته است . .. اشکهایم میریزد ، کاش فردا  روی سنگ قبر آب بریزم بلکه  برگردد.

|+| نوشته شده توسط شادی تبعیدی در 87/07/16  |
 به افتخار سکوت شادمانه من !

 

شادی!!

شاید، شهامتی در دلم نشسته است ،

که اینگونه شادمانه سلام می کنم ، تو را .

شادی، از این گونه شور انگیز ، که می نمایی ،

شادی می آفرینی ، و شعر ،نجوا می کنی ،

مگر که ستاره ای هستی ، یاخط شهاب ،یا تلنگر شوق ؟

شادی به گامهایت چگونه ترنمی است ؟


که خاک رقاصه می نماید در برابر چشمانم

و رد پایت  چونان حباب ابدی  به آسمان عروج میکند !

و بودنت  موهبتی پیمبرانه است بر زمین

که انسان را  به آئین آشتی ارشاد می کند !

من از جداره چشمانت  ، گذشته می توانم ؟ 

شادی

 نسیمی که از دلت بر می خیزد ، خنک و روح انگیز ،

تا عرش تواند رفت ، تا خدا تواند رسید ،

و قلبت شکفته خواهد شد ،با شادی ،

نه از آنگونه که کامله انسانی ، از انگونه که کودکی ، شاعری ،پیمبر ی

شادی  ،شاعر  توئی که خواستنت ،همچو زمستان سپید است

و سر انگشتانت از تار خداوند ، ترانه می آفریند

ترانه باریدن ترانه برف .

شاعر توئی ، شادی !

و مضمون شعرت  تفسیر فرشته است  .

من ، آویخته بودم ،همچو قاب عکسی

تو ،به اندازه یک مکث در من درنگ نمودی .

باعث ، تو بودی و من ، تنها  حادثه ای هستم ،حروف اندود.

شاعر ، توئی ! ای خیال انگیز.

 شادی ، چه عطری می پراکنی که کوچه از عشق ، مسدود می شود


و دیوارها به عطای خداوند دشنام می دهند

که چراشان پای دنبال تو آمدن  نبخشیده است .

شادی،اینگونه شتاب آلوداز کنار پنجره ها مگذر

که سلام ها خواستار  پاسخند و بوسه های  سرگردان

گرداگرد شاخسار لبانت پرواز می کنند .

من از تو  سپاسگذارم ،

که می خوانی ،و می توانی ، شفاف ببینی دیوار های فاصله را ؛

و آنقدر عمیق فکر می کنی که زمین ، زیر پایت ، آسمان است .

در آ ئینه بر خود بوسه ای فرست ،و به شکرانه ،دست فتاده ای بگیر

و گاهی ،به مدت کوتاهی ، به یاد من باش

ارادت من با تو ،مثل کلمه است و معنی،

مثل سکوت است  و محتوا .مثل ...!

من از تو سپاسگذارم .


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط شادی تبعیدی در 87/07/10  |
 آ خدا ما که بی اجازت برگشتیم خونه ....دیگه خود دانی !!!

فاميل خدا

خوش به حال‌ام

تازه‌گی‌ها فاميل خدا شده‌ام

نمی‌دانيد چه کيفي دارد

برای جشن نامزدی‌ام

کارت پايان خدمت می‌فرستد.

شما برويد پی کار

کار به ميل خودش می‌آيد خانه‌ی‌مان که ...

 فاميل خدا شده‌ام

هيئت امنای مسجد که سهل است

کليد امام‌زاده را هم می‌دهد

تا کيسه های حاجت را برآورده کنم

 «غم نان که نمی‌خورم»

وعده های ما

از بالاها می آيد.

بازهم تشکر از داوود ملک زاده  به خاطر زدن حرف دل ما .

پسانوشتار روحی روانی  که روح و روان یه آدم سالم روهم به بازی میده حالامال ما که ازاون اولشم همچین سالم نبوده :  پسر ته کوچه مون خودشو کشت . یعنی راستشو بخواین گردن ،  طناب  ، حلقه ، چهار پایه و خلاص . آیا عقلش اساسا کار میکرده ؟ نمیدونم ... شاید اصلا زیادی هم کار میکرده . آیا اساسا  به این فکر نمیکرده که یه کم به اندازه سر سوزن بزرگ شده  . نمیدونم ... شاید اصلا بزرگی رو به عقل نمیدونسته و درازی رو به قد (حدودا یک و هشتاد اون ورا) .... بعد طرف میاد میزنه " خوانواده محترم ... درگذشت پیمان عزیز را تسلیت میگوئیم ما را درغم خود شریک بدانید ."  خب معلومه که  شریکی چون  همون موقع دخترتو ندادی بهش .

بیشتر از هرچیز الان دلم میخواد بدم یه پلاکارد بزنن دم خونه این شریکه بنویسن"خاک تو سرت دهنت تا آخر عمر سرویسه" .

یه توصیه به خودم : هرگز وقتی در انتظار "رخ داد" یک اتفاق جدید توزندگیتی  جهتش رو تعیین نکن چون ممکنه پیش بینی ات یه چیزی در حد هواشناسی جمهوری اسلامی از کاردربیاد .

نطق خارج از دستور: همه جا امن و امان است .در شهر خبری نیست . و  ما همگی در آسایش کامل به سر میبریم .(خب خدارو شکر)

|+| نوشته شده توسط شادی تبعیدی در 87/07/08  |
 
 
بالا