شکر خدا به مدد اینترنت همه میتوانند مخاطب داشته باشند حتی اگراز صبح تا شب از عشق ناکام و باکام یا میزان علاقه وافر خود در مقوله " من چقدر ماکارونی دوست دارم" بنویسند اما جایی خواندم که نوشتن باید طوری باشد که دغدغه ها را پوشش دهد . از طرف دیگر از لحاظ روانشناسی ثابت شده است که دشواریهای زندگی اجتماعی را نمیتوان بدون داشتن نوعی مسکن تحمل کرد . پس داشتن " وبلاگی" برای ناله و شکایت از رنج و مشقتی که آدمیزاد را گرفتار کرده است میکاهد . اما جیزی که " شادی " را به خطر میاندازد چیست ؟
همه ما خیلی از رفتارهای دیگران را برای اخساس امنیت ، آرامش ، قدرت ،ازادی و شادی و خوشی خود" تهدید کننده " میبینیم .چرا که آنها با این رفتارها با ما مخالفت میکنند یا ما را نفی میکند یا سود ما را به خطر میاندازند، خود را برتر از ما میدانند ، نسبت به ما بی تفاوتی میکنند یا نیازهای ما را برآورده نمیکندد و الی آخر .
ما آزاد نیستیم که نحوه واکنش دیگران را تعیین کنیم گرچه که معتقدم تا حدود زیادی میتوان این کار را کرد اما د قیقا نمیتوان همان تاثیری را که باید داشت را همیشه و در همه حال روی دیگران ایجاد کرد تا فرد را دقیقا به همان سمتی که دوست داری ببری . پس اغلب وقتی این نوع " رفتارهای تهدید کننده " را ا زدیگران میبینیم درست همان کاری را میکنیم که اگر عقلمان سر جایش بود و در شرایط عادی به سر میبردیم کوشش میکردیم تا از آنها پرهیز کنیم .
پدر و مادری که مدام فرزندشان را وادار به نظم و ترتیب میکنند اغلب فرزندی یاغی بار میاوردند.
زنی که همیشه از خیانت مرد مورد علاقه اش به خودش میترسد اغلب آنچنان حسود و غیر منطقی میشود که مرد مورد علاقه اش را درست به بغل زن دیگری پرتاب میکند .
این عملکردها درست همان چیزهایی هستند که در تمام مدت ازآنها بیزار بوده ایم .
اما با پیش امد هر یک از این نتایج اغلب سرخورده وافسرده میشویم چرا که پذیرش این که در گذشته چه کرده ایم که باعث وضعیت کنونی شده است برایمان سخت است درحالیکه این پذیرش درک خارق العاد ه وهوش سرشاری نمیخواهد .
مشکل ناشی از پیش آمدن دو حالت است . اول اینکه اساسا حافظه مان در به یاد آوری گذشته یاری نمیکند :)) و دیگر اینکه " نمیخواهم در مورد گذشته خودم حقیقت را بدانم " .
اما فقط کافیست این واقعیت را که خیلی از بلایایی که امروز بر سرمان آمده معلول همان حرکت دیروز است را بپذیریم .
و فقط کافیست (به قول یکی از دوستان که یادم نمیاد )بفهمیم که خیلی از اتفاقاتی که برایمان رخ میدهند" خشم خدا" نیست همان طور که خیلی هایش هم " لطف خدا "نیست .
با همه اینها به شخصه حتی با پذیرش همه این واقعیتی که از پرده برون انداختم:) هنوز هم تمام خوب و بدها پر و خالی شدنها اتصالها و انفصالها یی که برایم رخ میدهند به شدت احساساتم را تحریک میکنند . اما احساسات زود گذر راکه نباید با اصلیت خود یکی کرد .
چیزهائیکه آگاهی و هوشیاری ما را نسبت به خود تحریک میکند و سبب افسردگی ، ترس یاناشادمانی مان میشوند در عین اینکه همگی بازخوردها ی طبیعی وجودی ما هستند اما همه وجود ما هم که نیستند (خیال میکنید همه اینها را بارها با خودم/حودتان نگفته ام / اید ).....................نابودی همه اینها پایه یک تغییر واقعی است .
خدایا به من کمک کن تا آنچه را میتنوانم تغییر دهم را تغییر دهم و آنچه را که نمیتوانم بپذیرم و تفآوت میان این دو را بشناسم.
|
+| نوشته شده توسط
شادی تبعیدی در
87/08/08
|