تبليغاتX
تبعیدی 13 شصت
JUSt laugh At MeEe .. .Cause Thats the way It iS
 عشق . . . یه نوستــــالژی مامان !!!!!

تقویم روز : کجایی دختر بی خبریم ازت . چرا گوشیتٌ  جواب نمیدی ! بیا بریم دانژه همه هستن .

-  شما برین خوش بگذره .

-گمشو بابا .  تو نه زنده ای نه مردی . . . نه دنیات ازما جدا شده نه با مرده ها قاطی شدی .. . اینا فقط یه دلیل داره . . تو عاشقی .

تفسیر روز : کلی حرف داری و کلی کلمه روبرویت میچرخند و میرقصند که درجواب سبک مغزی اش بگویی اما اینروزها حال وحوصله توضیح و تشریح هیچی را برای هیچکسی نداری . بگذارهر کسی هرطورراحت است فکر کند همانطور که خودت . آخرکودن اگرعشقی هم درکار باشد که تو به اصالتش توهین کردی . تو هر وقت باعشق هر کاری کردی من به تو میگویم درست است .

اعترافات روزانه : من یک علافم و ازبیکاری این وبلاگ را تدارک دیدم  تا برای ملت ،  از گرسنگی بچه های عراقی و افغان قصه بگویم . . آخر انها که مثل من  اینقدررفاه ندارند و حالشان خوب نیست . . گناه دارند حیووونی ها!!!

پسانوشتار روحی روانی : حس میکنم درمیانه ای ایستاده ام با طنابی دردست که سردیگرش دور حلق خودم است . . . . کجا ایستاده ام  مگر؟؟(شما جدی نگیر !!)

|+| نوشته شده توسط شادی تبعیدی در 87/09/25  |
 فقط 10 دقیقه !!!
 رفتم کنارش نشستم به همان جایی که خیره شده بود نگاه کردم . بعد از ۱۰ دقیقه بلند شد و رفت . یکی دیگر آمد و به حایش نشست .  ۱۰  دقیقه به همان جایی نگاه میکرد که من . . .

بلند شدم تا بروم . . .دستم را گرفت.

 گفت : تو در حد ۱موکت هم نمیفهمی .

حال فک  زدن نداشتم  . نگفتم آنکس که جسارت عصیان دارد شجاعت توبه را  نیز باید داشته باشد . شاید ان خدایی که مجال سرکشی داد فرصت بخشیده شدن هم بدهد . .

 اما من که خدا نیستم .

من این طوری به خ دا رسیدم  فلانی

درراه به پیوند فکری/عقلانی خودم و موکت بسیار اندیشیدم آخرش هم این شد که بی چاره موکت !

|+| نوشته شده توسط شادی تبعیدی در 87/09/20  |
 خدایااز بس شخم زدم خسته شدم غروب شد ...میشه برگردیم خونه!!!(قسمت3)

حالا که بعد از مدت قریب به 9ماه حس میکنم که کاملا لورفته ام حس غریبی دارم . انگار همین الان بهم گفتند که مرد ه ام و عجـیبتر ازهمه اینکه حس میکنم همه اطرافیانم با بی تفاوتی و بی ملاحظه گی تمام انگار دارند یک مرده ناشناس را اسکن میکنند . بعد با خودم میگویم  آخرمگر میشود بی هیچ دردی بی هیچ  مرضی مرد، هیچ کس هم برایت هیچ مراسمی نگیرد . .  . واقعا که افتضاح است .... خودم هم که برای خودم گریه کنم که خیــــلی ضایع است .خ دا یا آخر پس کو آنـهمه به یادتم ها . مگر قرار نبود هـروقت خاستم باشید ! مگر قرار نبود سر پاکی ام قسم بخورید . اصلا مگر نگفتم که از مراد به مرید میرسند نه از مرید به مراد . نه اینطوری نمیشود  . آقایان راه خانه من کجاست ؟؟خسته ام .  فـعلا راه میروم  ، اماروزی که بدوم  وقتی سرتان را بیاورید بالا بالاخره میبینیدم  (...)بببین آرزوی محالم را !!!

|+| نوشته شده توسط شادی تبعیدی در 87/09/15  |
 هستم با بوی کافور بی عطرو اسپری !!!

 

نه طنزی نه طناری ای -تنها- حسب القول  مبنی بر نصب یک مقدار "شادی" ( به هر دو معنایی که  از عکس دریافت میشود) دراین مکان شرفیاب حضور شدیم .

هر لحظه احتمال حذف پستهای بی خودی* اخیر( یعنی بعد از این ) میرود فلذا میتوانید چیزی نگوئید .

نکته سایکالوژیستی : نبودنم دلیل برمردنم نیســـت فلذا :)  هستـــم!

پسانوشتار روحی روانی : تعلق . . تعلیق ...ها؟؟ . خانواده . .  و آخرهم صرفا هیچی !!!

بسی بی ربط  : میگن وقتی نماز به انجام می‌رسه، حالا نوبت سلام می‌رسه،  وقتی شرافت به انجام می‌رسه، حالا نوبت حمام می‌رسه... نمیدونم اصن . مخم  (... ده ) !!!

*معناش رو را از شوکا بپرسید ( خانندگان شوکا میدانند !)

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط شادی تبعیدی در 87/09/12  |
 بغل میکنم خودمو یه چن روزی. . . سفت

ادای شــــعر

سیر و ماست حوردم تا بیاید

نیامد

به خانه اش رفتم

کسی نبود

خاستم بنویسم

عقل واژه ها سر جای شان نبود .

آ. . ی! دیگر غدای ساده پیش نهاد نکنید لطفن !!

خواب مان خیلی ســــبــک شده

دارد ادای شعر در  می آورد !!!

 

بازهم تشکر از جناب داوود ملک زاده به خاطر زدن حرف دل ما

پسانوشتار روحی روانی : درسام سنگین شده .بی خابی هم دردی بر دردهای دیگرم . مدتی دوری از عالم مجازی تجویز میشه تا در آرامشی حقیقی    خودم را بغل کنم.  سفت .  میرم اما توی دست هام یه تابلوی زیبا گرفتم که اون گوشش کوچولو برای شما نوشتم " به زودی در این مکان یک مقدار شادی*  نصب میشه!"


بعد نوشت : عسل گفته که :  حق توی شکم بره ایه که گرگ خوردتش.ناهارو باید بدون حق بخوری چون گوشت این بره هه به رستوران نمی رسه.بی خیال...:)

حالا وقتی بعد از دو روز میای و با این یک عدد کامنت برتر رو به رو میشـی علاوه بر اینکه هوس میکنی که زودتر برگردی دلت خیلی میخاد که این دختر رو سفت بغل کنی. . .   اما خب بدلیل کمبود امکانات فقط باید بلند شی و به افتخارش ایـستاده کف بزنی.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط شادی تبعیدی در 87/09/07
 شکوائیه من !!!
از خ دا که  پنهان نیست از شما نیز ایضا . منظورم این است که آدم ناسپاسی نیستم از حق نباید گذشت که گاهی مردمانی در زندگی می بینیم که سرشار از حضورند،  وقتی هستند حضورشان انچنان است که تو دوس داری بنشینی و فقط گوش کنی به صدا و کلامشان ...چون بی اختیار مست میشوی و سکوت میکنی... چون دهانت قفل میشود . برای اینان حتی وقتی هم که  نیستند ،  ارزش  قائلی  و احترام  . اینان کسانی اند که همواره خاطره شان در تو زنده میماند و  ما همیشه بی شک عاشق اینگونه آدمها هستیم .  اما شاید تعداد آنها در کل زندگی مان به تعداد انگشتان دست هم نرسد . پس بهتر است که کمی قضیه را تعدیل کنیم و تقسیم بندی را جهان شمول تر . نه ...من بد بین نشدم غم گین  هم نی س تم  شکست عاطفی هم نخوردم فقط و فقط  حس میکنم دارم  دست و پا میزنم در اکنون ... جایی که زیر پایم خالی است .  هر چه بیشتر در این اکنون کذایی تامل میکنم بیشتر به یک نظریه  اعتقاد پیدا میکنم که نمیدانم کدام انسان شریف شیر پاک خورده ای گفته . تا جایی که یادم هست اینطوری آورده که آدمها دو قسمند یک عده هستند که  گرگ به دنیا می آیند . این گرگها بزرگ میشوند  و همیشه گرگ  میمانند اما دسته دوم عده ای هستند که  بره به دنیا میایند این بره ها هم  بزرگ میشوند اما یا تبدیل به گوسفند میشوند و یا یاد میگیرند که چطور گرگ باشند .

قسمت جالب ماجرا این جاست که  گرگ "بره زاده"  حریص تر و خون ریز تر از گرگ"  گرگ زاده " است چرا که او از روی عقده حقارت و کینه و نفرت  میدرد و گرگ " گرگ زاده"  تنها  به حکم طبیعت خود .  یادم رفت چه میخاستم بگویم  گرچه که دیگر چیزی  هم نمانده برای گفتن  جز اینکه  اینروزها  دلم میخاهد به هر کسی که میرسم ازش بپرسم که جایی را سراغ ندارد که حق بفروشند!!! ما هم شنیدیم که میگویند حق گرفتنی است نه دادنی اما خب هوس کردم بخرمش این بار .  میخاهم بخرم و با ناهارم بخورم قبل از انکه گرگ بره زاده ای بخوردش .


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط شادی تبعیدی در 87/09/05  |
 نه حالی مونده واسه نوشتن نه شادی ای واسه طنازی !!!

اقایان ، خانمها  :

من  راه میرفتم /  فکر میکردم /  درس میخاندم / نسکافه  میخوردم /  حتی گاهی چلوکباب کوبید ه هم میخوردم ….. همه اینکارها را میکردم تا حس کنم زنده ام ...   هستم .... نفس میکشم  ...دارم زندگی میکنم ...

حالا تو چه فکری هستی؟؟ ببین ... نیگا  دوستی اینطوری اه ...مبذول کن !!!

یعنی به این جملات خوب دقت کن.

when u win I`ll proudly tell the world ‘Hey that’s my friend “ But if u  lose I`ll still by ur side ,hold ur hand & say” Hey I`m ur friend

 پسانوشتار روحی روانی  : این پست کاغذ کاربن حالمو بد کرد . بله قسمت وامتحان و این حرفها اما شنیدم که شاعر میفرماید " هر که در این بزم مقربتر است جام بلا بیشترش میدهند "

ترجمان اینکه : یعنی ما یک خدای سادیسمی داریم که میخاد مارو عذاب بده ..... بدبختی هم اینه که هر کی رو بیشتر دوس داره بیشتر بلا سرش میاره . (ول کن عمو  این چیزارو ) هر کی اینا رو گفته میخاسته خود شیرینی کنه . حالا حاجی مارو تکفیر نکن !  چرا که در نظر بازی ما با حضرت دوست بیخبران حیرانند ...من چینیم که نمودم دگرایشان دانند .  حس میکنم که به شدت در حال توضیح واضحاتم . پس اینجا را بخانید . ما که تکلیف مان باهاش مدتهاست که روشن است .

آخر هم اینکه دوستان زندگی ارزش نداره . ایضا همه این چیزهاییکه من ساختم و پرداختم .... همین تویی که الان کنارم نیستی ....بیا بخندیم – باهم –

 

|+| نوشته شده توسط شادی تبعیدی در 87/09/02  |
 
 
بالا