تبليغاتX
تبعیدی 13 شصت
JUSt laugh At MeEe .. .Cause Thats the way It iS
 واریانس !!!

همیشه این موقع ترم سوت وکورترین جای دانشکده قطعا سالن مطالعه بود . قبل از ورود سعی کرد مقنعه اش را طوری جابجا کند تا باز کارت دانشجویی اش مصادره نشود .حدسش درست بود ، پرنده هم پرنمیزد اما با این حال بازهم دورترین گوشه را انتخاب کرد .  تا نشست  حس کرد  که کسی زیر چشمی  دارد  او را اسکن میکند  . سرش را برگرداند خشکش زد .بعد از این چند هفته ای که اورا ترک کرده بود بازهمه روزهایی که باهم بودند یادش آمد .قلبش بی ملاحظه تند میتپید. درست مثل همان وقتها . گذشته اش تا قبل ازاو به شدت آزارش میداد . همه زمانی که تنها فکر مادرش کلکسیون طلاهایش بودو همه زمانی که پدرش آنقدرسرو گوشش میجنبید که یادش میرفت حتی شبها به خانه بیاید.  اما انگار او سعی داشت زورکی هم که شده همه حفره ها را با او پر کند . سریع بلند شد و رفت درست کنارش نشست  ... سلام ،  دلم برات تنگ شده ... نگاهش به همان لبهایی افتاد که  زمانی او را غرق بوسه میکردند  .. سلام ، مرسی ،  لطف داری .وقتی یک هو پیرزن کتابدار داد زد : هیس  ، با صدایی که خودش هم به زور میشنید پرسید : سیاه برا چی پوشیدی ؟ اما سریع یادش امد .. ناسلامتی فردا اربعینه ها ! .. اره خب یادم نبود ..چیزهایی که شنیده بود راداشت وارسی میکرد. بیشتر بوی برنج زعفرونی هیئتی به دماغش میخورد تا شنل و کریستین دیور . زمانی بدنش غرق بوسه های او بود وحالا به محض اینکه صدای اذان آمد گفت : من باید برم .

پسا نوشتار روانی :برای دوست داشتن و دلتنگی برای  یه نفر  ، بهانه کم نیست ...انگار که مهم هم نیست .. همانطور که گریزی هم نیست .

|+| نوشته شده توسط شادی تبعیدی در 87/11/29  |
 لجن و برمودا !!!

همانطورکه پله ها را یکی دوتا میپرید ، رژ لبهایش را تجدید کرد .لبهایی که کس دیگری را بوسیده بودند  نباید بیشتر از این او را لو میدادند .شرکت که رسید بی وقفه ، تمام رو ز را کار  کرد  وهمش مواظب بود که حتی از جلوی اتاق  او رد  هم نشود تا مبادا ماجرای دیشب شان و گندی که به همه چیز زده  بود  باز  یادش بیاید . شب که شد  آخر از همه  شرکت را ترک کرد و سریع خودش را به خانه رساند .باید انجا را کمی جمع و جور میکرد تا وقتی همسرش بعد از یک هفته به خانه میرسد ،  احساس کند که او هم برای خود ش کسی ست . همه کارهایش را سریع انجام داد.جلوی آیینه که نشست اول از همه  رژ  لبهایش را تجدید کرد . لبهایی که بعد از یک هفته بی صبرانه در انتظار بودند تا از پشت آن چشمهای برمودایی بالاخره او را ببوسند .همیشه میدانست که هیچ چیز در زندگی کم ندارد و میدانست که همه حسرت زندگی اش را میخورند .اما پس خدایا  اینکه در آیینه میگرید کیست  ؟؟  نه این تو نیستی . بلند داد زد : خاک تو سرت  که همه چی رو به لجن کشیدی . . . کثافت !! صدای جیغ تلفن را تازه شنید ، شماره را که دید مطمئن شدخودش است .گوشی را  برداشت و فقط گوش میکرد : امروز  توی شرکت  همش از من فرار میکردی .. تو به روشنی من نزدیکی ... انگار مغزش قفل کرده  باشد  هر چه بیشتر میشنید کمتر حس میکرد ...اخه  رفتنت دیگه چه صیغه ای بود ؟؟؟  بالاخره گفت "  تو منو دوست داری  ، من اونو  و اون یکی دیگه رو و در نهایت همه ما تنهاییم " و سریع گوشی را از پریز کشید . باز چشمش به خودش افتاد: و اینکه در ایینه میگرید تو نیستی ، تو همین چهره تنهایی ، صدای قفل در را  شنید و باز  قلبش پر زد ،میخواست خودش اول در را برایش باز کند. وقتی گفت  " سلام "  همان چشمهای برمودایی را دید .دیگر نتوانست تاب بیاورد تنش را رهاکرد در اغوشش و تا مدتی همانجا ته نشین شد .

 

پسا نوشتار روانی :  بله دوستان ،من همچنان جوگیر داستان نویسی پست های قبلی و اینا هستم .   شما هم توقف نکنید . .همچنان  راه بروید لطفا ....والله!!

ما که کافه نادری  میخونیم شما هم بخونید.

 

|+| نوشته شده توسط شادی تبعیدی در 87/11/23  |
 یکی اون چهار پایه رو هل بده / نده

همه بچه ها درکلاس نسشته بودندو هنوز ازدکترخبری نبود ... انگارباز هم باید معطل میشدند... خودش را کمی کج کرد تا تنه اش به او نخورد.... همین جوری اش ، همه بیمارستان  کلی ماجرایش را دست گرفته بودنداما تصمیم داشت امروز دیگر به او بگوید که شش سال است، دیوانه اش شده .... مسخره بود که چه طور دیوانه ی یک همکلاسی پزشک معتاد بی تفاوت ، شده..... تا دید سیگارش را روشن میکند حتی به سیگار هم ، حسودی اش شد .... اخر سیگار  طعم لبهای او را چشیده بود و... او باید همیشه درحسرتشان میماند....تا شنید " ببخشید ،میخواستم  یه خواهش ازتون  بکنم "  کمی دست و پایش را گم کرد.  با خونسردی گفت :  بفرمایید .

- میشه اون خودکار منو که افتاده زیر پاتون بدین . گفت :  خاک برسرت. . ..کثافت .

- چی شد آخه ؟؟ یعنی خوکار من اینقدر اذییتون کرد !!!!  حس کرد دیگرطاقت اشکهایش را نخواهد داشت... از کلاس پرید بیرون ... با سرعت میدوید که یک هو جلو اش سبز شد .... خانوم دکتر بار آخری اه که دارم بهت میگم .... .دست از سرم بردار

.                                                                   

.

.

.

.

خب حالا دستامو بگیر ......لبهایش داغ شد .

|+| نوشته شده توسط شادی تبعیدی در 87/11/20  |
 در فضیلت ادب !!!!

به محض رسیدن سریع لباسهایش را دراورد  ، پیامی که از"  او"  آمده بود را دوباره چک کرد :"  وحشی به زودی با این  رانندگیت  مخت میریزه کف اتوبان ...خاک بر سر بی جاذبه ات ... تو داری به اصالت زیبایی خیانت میکنی. " سریع  نوشت : " هر وقت از رو هوس حرف نزدی ،  قبوله  الااااااااغ "  و send  کرد . اما باز هم شکاف دیچیتالی لعنتی  نمیگذاشت .با غیض گفت :   تف به این زندگی وگل را زیر پا له کرد . رفت کنار پنجره و باز هم پسرک همسایه رادید .  انگار  این روزها  خیلی دلش میخاست  زود  بزرگ شود.  یکی صدایش زد : ماماآآآآآآآآآآآآن ... قشنگترین صدایی که  در تمام عمرش  شنیده بود  ، از پله ها پایین  دوید .

- مامان آقای اداره  آب  ...ایفون را برداشت ... - بله بله الان میام .

ترتیب کار را برای فردا داده بود و تمام امروز را عصبی بود. با فروختن یکی از سندهای  گاو صندوق توی کارخانه اش میتوانست تمام قرضهای شوهر عوضی زندانی اش را بدهد تا در عوض دخترش را راحت بگذارد . در راکه باز کرد "  او"  روبرویش ایستاده بود .

- با خونسردی گفت : شما مامور اب رو ندیدین ؟

 گفت : آخه ابله مامور آب اینقدر با ادب!!!!  سالمی ؟؟؟

برای اولین بار در عمرش  کلی از شکاف دیجیتالی خوشش آمده بود .

 

 ـ با تشکر از دعوت جیغ بنفش عزیز که مارو هم  عوض توپ بازی و خاک بازی و گل بازی  به این بازی ادبی دعوت کرد ...باشد که دیگر  اینقدر بیشرمانه فقط زنگ در مردم رو نزنیم   ....ماهم  به رسم قانون بنا نهاده شده  که باید مینی مال نویسی ۱۵۰ -۲۰۰ کلمه ای(بیش و کم) باشد با پنج نفر دعوتی ،  وبلاگهای سمفونی  ، تلخون  ، شوکا ،  وهم سبز ،من و من  را دعوت میکنیم .

 و اینک  در کمتر از دوروز همه دوستانم نوشتند . درحد یک بچه یتیم که صاحب خونه و خانواده شده خوشحالم .

|+| نوشته شده توسط شادی تبعیدی در 87/11/18  |
 آخه بی رحما بذارید احساسم هوایی بخورد!!!

 

این بار تصمیمم جدی بود . میخواستم که یک هفته را بطور کامل خوش باشم . راستش همه روزهای اخیر بر همین تصمیم استوار بودم اما انگار خر ما ازهمان  اول دچار جهش ژنتیکی بوده و اساسا از لحاظ دم از بیخ عرب.

روزهایم  با سرعت میگذرند . این اواخر هم که  همه چیز به مدد یک دوست رسما به تلخی گذشت و تمام شد .اما خب باید از یک جایی شروع کرد . طبق معمول ، اول از همه  خوردن چند فیلم دردستور کار قرار میگیرد ،به همین دلیل باید با غلام تکثیری  قرارمیگذاشتم . او هم مثل همیشه نامردی نمیکند و با صدو سی و هفت تا فیلم  وارد کافه که همان محل قرار است ، میشود .خیلی اصرار میکرد اما من همش 3 تا برداشتم . Gia ، Meet joe Black و ماجرای عجیب Benjamin   bottom  در اولویت بودند .

میز آن طرف تر چند زن چینی نشسته اند که هی با روسری هایشان ور میرند ، و به نظرناراحت هم می رسند ، انگار که دارند " توسری"میخورند ، من دلم خوش است که دیگر به این توسری عادت کرده ام.  دوستانم همگی گرم صحبت اند و من ساکت .

انسی با آب و تاب ماجرای آن  پیرزن را تعریف میکند... دیگر نمی شود نخندید .... میترکم ... آخر وسط روز توی پیاده رو ی جلوی بانک ، بنشینی برای  قضای حاجت !!

مرد میانسالٍ  سرخوش صاحب کافه که همیشه به افتخار ورودمان زنگ زورخانه ای کافه اش را هم میزند باز میاید سراغ میز ما به خوش و بش و چاق سلامتی... و باز مثل هر بار مشغول تکرار همان داستانی میشود که هفته قبل میگفت . به نظرم میاید که  تنها عیب معاشرتی اش که خیلی هم توی ذوق میزند همین فراموشی اش است . برخلاف دوستان که دستمایه خوبی برای جذابیت بخشیدن به  شبشان پیدا میکنند من تنها  از این حیران میمانم که آخر  ، هر چیزی چقدر میتواند به ماجرای یک سفر خارجه  و دخترانٍ کمر باریکٍ موبلوندٍ ماساژورٍ کنار استخر،  ربط پیدا کند .  

بعد با حرکات دستهایش چنان برامدگی و فرورفتگی های کمر را نشان میدهد و راجع به زوایای پنهان آنها صحبت می کند که شما  شک نمیکنید که میتواند بیشتر از یک کایروپرکتور به آناتومی پشت و ستون فقرات انسان  آشنایی داشته باشد  (کایروپراکتیک به معنی درمان با دست است  درمان بسیار تخصصی و ماهرانه ای که توسط دکتر کایروپراکتیک انجام می شود. در این رشته پزشک به دنبال ریشه اصلی درد می گردد، و تلاش میکند تا آن را در مان کند نه اینکه  فقط به دنبال رفع ظاهری درد و علائم  باشد ، دقیقا مثل همین دوست ما !! )

با اتمام ویدیوی صوتی تصویری ایشان که اینبار با اسپشال افکت هم همراه بود ، همان بحث خسته کننده  همیشگی  س ک س و پول و مردانی که  عقده جنسی دارند مطرح میشود .(من اینجور وقتهاست که کلا خسته تر ازآنی میشوم که بتوانم نظر مشعشعانه بدهم)

یک باره به این فکر می افتم  وقتی پنجره را  محکم  میبندی ، میتوان حدس زد که تنهاییت آرام آرام بیشتر میشود... مشکلی نیست . . .در حقیقت مشکل  از آن به بعد است ... از  وقتی که باید ثابت کنی که تحمل ما زنها خیلی بیشتر است .

دوستان همچنان خوشند و در حال سخن پراکنی . . .من همچنان ترجیح میدهم  فقط گوش کنم  و البته زیر میزی موزیکم  را هم  پلی می کنم  تا از صدای  دلنشین  امیلیا لذت ببرم وقتی میخواند :

I am a BiG  BiG girl ** *** in a Bib bigggggg WORLD ***** Its not a Big Big thing******  if U leave Meeee

من یک دختر بزرگ بزرگم . . در دنیایی بزرگ بزرگ ... این چیز بزرگی نیست اگه تو منو تنها بذاری ...فقط احساس  خواهم کرد که دلم خیلی برات تنگ  میشه ....بیرون خیلی سرده ... درست مثل چیزی که من دردرونم حس میکنم .... بیرون داره  بارون میباره و... اشکهام جاری میشن ...(مرسی ازتو دختر به خاطرترکیب صدا و شعر )

بعداز چهار ساعتی که نشسته بودیم ، عزم بر رفتن شد . آخر صاحب کافه هم باید یک جوری نان بخورد دیگر . در راه همانطور که میرفتم ، تنها فکر مشغولی ام یک برنامه ریزی درست و حسابی  بود که چه طور  میشود تا صبح لااقل دوتا از این فیلم ها را دید ، که تلفنم زنگ زد . استاد مربوطه بودند که پس از حال و احوال ، کلی کار ریختند روی سرم که تا صبح باید مو به مو انجام میشد  .

بعد از خداحافظی با ایشان که بیشتر چیزی شبیه ناله بود برای اولین بار در زندگی احساس کردم که میتوانم کسی را بکشم .

 
|+| نوشته شده توسط شادی تبعیدی در 87/11/14  |
 "وبلاگُ وردارُ بیار" یا " درفضیلت دنیای مجازی"

تنها به یک علت ساده ، آنهم این که هیچ دنیای واقعی ای  دراین خانه مجازی من در کار نیست به این نیاز دارم که حق داشته باشم  گاهی از پای در افتادن هایم را به تصویر بکشم .

دورنمایی  که از دورنم سرچشمه میگیرد نیازم به دنیایی ساده تر و مختصر تر را بیش از پیش می کند . این که تا چه حد بتوانم  این خصلتم را تقویت کنم  نیاز به هیچ انگاشتن خیلی چیزها دارد .

آیا اینکه  ضرورت دروغگویی را به خود بقبولانم معیار خوبی میتواند باشد؟؟

یک شیوه خ د ا یی برای زندگی بهتر!!!

پ . ن : تو هم به من نگاه نکن . بگذارچون قبل  احساس نکنم برای خودم کسی هستم .

 

|+| نوشته شده توسط شادی تبعیدی در 87/11/06  |
 انگـــــار هیچ جورخوشبخت نیسـتىم!!!

لحـظه سرخ  نیایـش دارم از خ دا یه خاهـش

بر سر دل های سوخته بکشه دست نوازش

 میخام هنگـــــامه به پاشه

همه دیوارا بریزنـ هرچی عاشقـ ه رهـا شه .....

حس تمام طــ ول وعـــــ رض دیشب من بود .

 ازامشب نوش میکنم زندگی را . . .همشو .. .  درحالی که . .

که بجز دوست داشتنش هنوزراهی نیافتم برای گریز . . .

به سلامتی خودم و همه شماها .

هرگونه شوخی با برخورد جدی همراه خواهـد بود (جدی)

(نیستم بی زحمت !)

|+| نوشته شده توسط شادی تبعیدی در 87/11/03  |
 
 
بالا