تبليغاتX
تبعیدی 13 شصت
JUSt laugh At MeEe .. .Cause Thats the way It iS
 من پر از میل زوالم (2) یا ...حول حالنا الی احسن الحال!!!

از همه دوستانم که هر کدام تک تک و جدا و با هم با ارسال کامنت ، ایمیل ، تلفن ، اس ام اس، فکس ، نیش، لعن ، طعن ، کنایه ، فحش و غیره  جویای حال و احوال و درنهایت  چرایی عملکردم بودند کمال تشکر را دارم  و باید اعتراف کنم که بسیار گردیدم و گشتم نیز هم به دنبال لغاتی که حس و حال همین الانم را برایتان بازگو کند ،که نشد .

 نه اینکه حس و حال عجیب غریبٍ منحصر به فردی داشته باشم  که خیلی ازما فکر میکنیم  داریم ، نه . به شدت معتقدم که با همه تفاوتهای عمده ای  که بین هر کدام از ما با دیگری هست هر یک از ما نه تنها انسانهای خاصی نیستیم ، بلکه کاملا نیز با هم مشابه ایم ، با رفتارها و عمل و عکس العملهای مشابه در مواقع مشابه .

سرتان را درد نمیاورم  چرا که درنهایت، واقعیت این است که حقیقتا هیچ توضیحی حقیقی تر از همانی که در پست قبل آمد وجود ندارد  ...یا میکند به عبارتی  همان ((چی بودیم و چی شدیم ))  قول منکر .. . حالا نه اینکه ما همچین چیز مهمی بودیم که بعدش دیگر نبودیم ... اما خب هر کسی یک عقیده ای  راجع به خودش دارد که بنا بر اقوال متواتر شایسته است همان را بردر ورودی شهرش نصب کند .

درنهایت قصورم را من باب بستن کامنتدونی پست قبل شرمسارم  و عذر خواهم ( بس عظیم )... این بار باز است ...خواستم جبران مافات کرده باشم .

پسانوشتار روحی روانی : دنبال  چیزی هستم که حس و حالم را بازگرداند ..با هزار نیت خود خواسته و اختیارات کامل درآینده بازخواهم گشت ( شاید) ...یه هر حال تغییر لازم است(حتما) .

|+| نوشته شده توسط شادی تبعیدی در 87/12/28  |
 من پر از میل زوالم ...

به نام نامی خودم :

 من نه خفت پسندم. .  . .  نه بی لیاقت . .  نه کورم. .. نه ضعیفم.... نه به مراقب احتیاجی دارم . . .

من نه تنهام.. . . نه نیاز به کسی دارم .. . نه هیچ وقت اجباری برام بوده

از اینکه خودمو به  برخی دوستان نزدیک کردم

 که  سبب شد چرک نویس روح  و روانم رو  بشه  دلگیر نیستم ....

چرا که

من اگر زمین خوردم . . . خودم پا شدم . .

من اکر مریض شدم . . خودم خوب شدم

اکر چیزی رو خراب کردم . . .خودم دوباره ساختمش .. .

من اگر جایی به کسی توهین کردم . . .خودم صد بار بعدش ازش معذرت خواهی کردم

اما این بار نه بردی در کار بود. .  نه باختی . .

این بار . .  گناه من نبود .... 

راستش از سال پیش که  وبلاگ دار شدم حس میکردم  " من "  قوی ترین چیزی اه که (( دارم))  .. اما  - نا – خود – آگاه -  فهمیدم که دیگه ندارم ....خوابهام تماما تعبیر شد .. باید دوباره به خودم بگم ((  دارم ))  نه (( داشتم ))...

با تشکر از همه دوستام اما شادی تبعیدی را دیگر در این مکان جستجو نکنید .

 

|+| نوشته شده توسط شادی تبعیدی در 87/12/25  |
 خاطره باستانی !!!
با توجه به فرصت پیش آمده مبنی بر دعوت به نوشتن خاطره ای باستانی و با توجه به حجم عظیم خاطرات کهنی که در ذهن دارم ،  بایسته است که لااقل یکی از انها را به قید قرعه درطبق اخلاص نهم چرا که فی نفسه طمع براین بسته ام تا (شاید) ازشررنجی که سالهاست بدان گرفتارم رهایی یابم .

تا جایی که یادم میاید همیشه در کودکی دارای اعتماد به نفس سینوسی  بودم  ، همیشه اغلب کم  ، لیک گاهی هم زیاد میشد چراکه تک دختری بودم که به دلیل اشتغال به مال والدینم وظیفه نگهداری پسر خردسال خانه نیز برروی دوش نحیفش سنگینی میکرد ـ وظیفه ای بس سخت و طاقت فرسای ـ غیر از دوبار پشت سرهم شکستن استخوان کاسه سر برادرعزیزم ( طوری که هنوز بانداژ قبلی برجای خود بود ) ، یادم میاید طبق روال عادی ، چست و چابک به دنبال گردش یک روز شیرین توی پارک اطراف خانه بازی میکردیم که ناگهان ، خلق الساعه ، پس ازخوردن مقداری گیلاس سعی در اندازه گیری هسته درمقیاس سوراخ گوش این موجود بیگناه داشتم . فهم یکسان بودن یا نبودن سایزهسته گیلاس با سوراخ گوش این  طفل معصوم ،  برایم آنچنان جذاب بود که انگار درحال آزمایش برروی کشف مجهولی شگرف برای خدمت به بشریت  هستم . اما این جذابیت  برایم دیری نپایید چرا که پس از آن باید مساله ی حقیقتا لاینحل دیگری را حل می کردم که همانا بیرون آوردن  همان هسته هه  بود ، غافل از اینکه هرچه بیشتر سعی درخارج کردن آن داشتم داخلتر میرفت . غیر از اصوات و اشکال مبهمی که حین این ماجرا در پس  ذهنم دارم هیچ گاه  حضور مادر را که درحال چنگ انداختن صورت  و کندن موها از پشت صحنه به من نزدیک میشد را فراموش نخواهم کرد .

لازم به ذکر است که علیرغم همه سرمایه گذاری های زیربنایی خانه و خانواده ( علی الخصوص بنده ) اینک  آن  طفل خردسال ٍ دیروزٍ  هیکل گنده ی  ریشوی مو سیخ سیخی آهاری ٍ امروز ، حالا بخش اعظم وجدان  خطا کار همه  ما را تشکیل میدهد  . گاهی که با پدر(عزیزتر از جان) اختلاط  می کنیم  به این نتیجه میرسیم که  یحتمل باید  در خلقتش هم کوتاهی شده باشد و گرنه که خب  دیگر اینهمه اش به ما چه .  

پسانوشتار روحی روانی: و الان ، همین حالا ، گمان میکنم که درست از همان روز بود که  دریافتم  چه قدر برخی  چیزها برایم جذاب است .. اما فقط برای سه دقیقه ... این یکی از عقاید دوران کودکی من بوده و حالا هم میباشد ( چه بسا ) .

با تشکر ازمن و من  عزیزبه خاطر دعوت به این رسواسازی .

منو ببخش !!!

|+| نوشته شده توسط شادی تبعیدی در 87/12/23  |
 اسمال برمیکردی سنگک یادت نره بی زحمت!!!

چرت بعد از ظهري ام                           

مثل گوجه فرنگی ي سبز خوابیده در انبار است.

سرزنش ام  نکنید

به این زودي ها

شرم نمیکنم!

(شعر از داوود ملک زاده )

....

پسانوشتار روحی روانی : همه میخواهند با من باشند ... من فقط او را میخواهم ... اما او اینروزها سرش خیلی شلوغ است .  

پ .ن : عنوان پست صرفا یادآوری ادامه سلسله مباحثی است به خودم برای اینکه اینجا یک محل شخصی اه  و هر چی دلم بخواد توش مینویسم .

اتمام حجت : ثبت این پست کاملا موقت است در کامنت گذاشتن کاملا احتیاط کنید !!

|+| نوشته شده توسط شادی تبعیدی در 87/12/18  |
 ِشیربرنج!!!

یکی به کور مادر زاد ی میگه : " هیچ تا به حال شیربرنج خوردی ؟"

کور مادر زاد جواب میده : " نه ..اصلا چه شکلی هست ؟"

طرف میگه : " یه چیز سفیدیه  ."

کور مادرزاد جواب میده : " سفید چیه ؟"

یارو میگه : "سفید رنگ غازه ."

کور مادرزاد جواب میده : "غاز چه شکلیه ؟"

یارو انگشتهاشو  راست  میکنه. . نوک اونها رو به هم می چسبونه ، مختصرتابیدگی به مچ میده وخب  دستشو که حالا شبیه غاز شده  بود ه رو به دست کور مادر زاد می ماله و بعد میگه : " غاز یه همچین شکلیه ."

کوره که یک هو دستش به یک همچین چیز گنده ی  زمختٍ  سیخ سیخی  آهاری اه کت  و کلفتی میخوره خودشو  سریع عقب میکشه میگه : " نه  والله ! من تا حالا یه همچین شیر برنج گنده ای نخوردم ."

حالا این شده عینا قضیه ی ما ...حقیقت امر این است که بعد از عمری  خیر سرمان تحصیل علم و ادب  و تلختر از ان با این سن و سال ، فهممان درباره تفاوت فیمابین" دانش گاه " و" قبرستان"  همانقدر است که فهم آن کور مادرزاد من باب شیربرنج .

اینروزها زیاد به این فکر میکنم اگر این اتفاق قرار بود در دانشگاه من رخ دهد عکس العمل همین خود من چه بود . آیا همانی بود  که  همیشه بی محابا آن را بازگو میکنم . ... اینکه بین اخراج ، محرومیت از تحصیل ، زندان و  زندگی عادی  یکی را انتخاب کنم  انتخاب سختی میتواند باشد... شک دارم ... به خودم  ...  شاید اگر بیشتر فکر کنم  حتی ازخودم بدم  بیاید ...  بله درست است ...میدانم  که اگر حتی ذره ای شهامتش را داشتم الان با اسم  و رسم واقعی ام اینجا مینوشتم نه از قلم یک  عدد " شادی تبعیدی " ...آری این واقعیت زندگی  آلوده من است ... اما لااقل به این خوشحالم که هیچ وقت مجیز هیچ شیخ پشم الدین  یا بنده زاده ی کتاب نویس  پول پرست بیسوادی را نگفته ام تا چرخم بگردد چرا که  روشن  است  که هیچ کس من را به هیچ جای دنیا هم حساب نمیکند. .  اما  کسانی که خرشان  کلی  میرود از قضای روزگار از این کارها خوششان نمیاید . . وقتی مینویسنند ، میکشنند و  نقش میزنند ، طرح می افرینند یا میسازنند یا هر کار دیگری که تخصص شان است میکنند ، اساسا با لبخندی حاکی از رضایت و آسودگی وجدان سعی میکند که به آدم بفهماند که واقعا  چه حیف که از این  فرزند یتیم که هنوز هیچ پدر و مادر ی آنرا به فرزندی قبول نکرده هیچ خوششان نمیاید و گرنه که میدانستند چه کار باید میکردند .... تند نرو برادر من .. اگرهم  خوشت میومد ،بازم همین خودتو هیچ غلطی نمیکردی و من خوب میدونم چرا ..پس این نقابتو بردار که از خود مایی.

                                                                                  

|+| نوشته شده توسط شادی تبعیدی در 87/12/11  |
 
 
بالا