تبليغاتX
تبعیدی 13 شصت
JUSt laugh At MeEe .. .Cause Thats the way It iS
 خب ساعتمو پس بدین لااقل !!!

چند روز پيش وقتی دفتر یادداشت قدیمی دوران مدرسه را پیدا کردم باز یادم افتاد که آن روزها عجب ثروت بادآورده ای  داشته ام .ثروتی که اینک همه را بر باد دادم .

با ذوق وعلاقه زیادی  ورقش زدم ... اول چیزی که خیلی هم توجهم را جلب کرد خط افتضاحی بود که آن روزها داشتم ... بعد رسیدم به سخنانی گهربار که دیگران برایم نوشته بودند . انگار اجازه  داده بودم  هر کس و ناکسی  برایم افاضه فضل  کند ، کاری  که حالا نمیکنم ..  

دیدم تا جایی که یادم میاید  تا همین چند وقت پیش هم همه ساعتشان را با من تنظیم میکردند .. اما خب وقتی ساعتم خراب شد انگار هیچ کس  نخواست زمان  را از دست بدهد، آنها همگی  راحتتر بودند تا مثل یک راننده رالي باشند تا یک همراه .  آنها نمیدانستند که اساسا مسابقه ای در کار نیست واگر هم باشد سر تمشك طلایی است نه اسکار.

چیزی که شکوه جریانات آنروزها را برایم زیاد می کند برق چشمانی است  که اینروزها مرا بی خیال حادثه ای ميكند که به آن میگویند رفاقت .....

همه حوادث بی دلیل دیروز که آنقدر گرمت میکردند که حتی وقتی ،فاصله ها ، از هر دوری هم  دورتر میشد بازهم هر کولری پیشت  کم  میاورد حالا تبدیل شده اند به حوادث پر دلیل  امروز که آن قدر سرد و بی روحت  میکنند که حس میکنی دیگر تا  آخر عمر هم گرم نخواهی شد . همه صداهایی که تا دیروز تورا که نه صد تا آدم عاقل موجه را هم دیوانه میکردند امروز برایت  تنها بهانه هایی هستند که عمق حادثه های دیروز را یادآوری میکنند .

وقتی ورق زدم در بین همه مزخرفاتی که برایم نوشته بودند از این یکی خیلی خوشم آمد که گفته بود : همیشه آرزوهات رو جایی یادداشت کن . چون ممکنه یادت بره چیزی رو که امروز داری همون چیزیه که دیروز آرزوشو داشتی " . دیدم راست میگوید ، درست است که درکنار تمام نعمات و افاضات حضرت حق و بی توجهی ها و دل مشغولی هایی که به چیز هایی بس  سبک  داشته ام  اینک به هیچ جا نرسیده ام اما در کنار خیلی از نداشته ها واز کف رفته هایم چیزهایی هم پیدا میشوند که قبلا جزو آرزوهایم بوده اند .. ( تا چه چیزی را آرزو حساب کنیـــــم) ... الغرض اینکه عجالتا  این روزها درس و مشخ ام برایم  از خیلی اشخاص و خیلی کارها و خیلی چیزها  اولویت بیشتری دارد ... 4 دیواری

 پسانوشتار روحی روانی : جناب نیچه میفرمان که  :  " نهايت پختگي یک مرد  آن است که به جديتي برسد که در کودکي هنگام بازي داشته است »  با این حساب ما که  الان دیگر پختیم .. یکی اون کولرو بزنه بی زحمت... اما خب من شخصا خودم میگویم که شاید حوادث گذشته لازم بوده اند تا عمق حوادث امروزه برایمان پیدا شوند .

 

 

|+| نوشته شده توسط شادی تبعیدی در 88/02/24  |
 حواسم را بده / بی زحمت !!!

شبی که یک دوست به ظاهرغریب اما قریب یک کتاب که شامل مجموعه ای از 4 اثر یک نویسنده بود را به من هدیه داد روی صندلی ام کمی جابه جا شدم و آرام در ذهنم گفتم که با زیرکی اش و شناختی که از من دارد یقینا پاسخ همه سوالات کلافه کننده ام از او درهمین کتاب  است ، غافل از اینکه - طبیب نیز قصد جان تواند کرد -  چند روز گذشت تا همه کتاب را خواندم  .. خدا وکیلی خوب کتابی نوشته بود طرف ، اما بی فایده بود .. برخلاف  انتظار من و تلاش او هیچ پاسخی درکار  نبود .. بعد از آن بود که دیگر تصمیم گرفتم جقیقتا شوخ و بیخیال  خودم  را از همه سوالاتم دور نگه دارم  ..  مدتی گذشت و زندگی همچنان طبق روال عادی برنامه جریان داشت  تا اینکه بالاخره  فهمیدم  " ما به سراغ چیزی میرویم اما چیزهای  دیگری میابیم ".

درحقیقت من آنقدر ذوق زده شدم بودم که تا قبل ازخواندن همه چهارصد صفحه کتاب حتی یک بار نیز صفجه اولش را نخوانده بودم . همان صفحه یک دست سفیدی که او با خط خودش نوشته بود " پایان ندارد پریشانی ام " و بعد با یک منحنی تاب دار مشکی که چند بارهم از رویش رد شده بود این صفحه را با شدت هر چه تمامتر از تمام صفحات کتاب متمایز کرده بود . پریشانی نفس گیرش که با همه سختی ای که داشت بالاخره درک وجودی اش برایم حاصل شد ،  اما همچنان نه پاسخ هیچ کدام از سوالاتم را دارم و نه هیچ دلیلی برای این یکی  .. حال گویی این منم که روزی چند بار میگویم  انگار" پایان ندارد پریشانی ام " .

 

|+| نوشته شده توسط شادی تبعیدی در 88/02/15  |
 
 
بالا